(( خیانت مردان و زنان به همدیگر))

خیانت مردان و زنان متاهل به همدیگر

جدیدتنهای وحشی

16 بهمن 1389 17:41
 

سلام خوبی؟؟؟

نمیدونم به نظر من تنها راه تمام کردن این قضیه طلاق

نمیخوام خیلی شعار بدم و یا خیلی نا امیدت کنم اما کمی واقع بین باش تمام حرمتهای زندگی شما از بین رفته و دیگه ادامه ی این زندگی فایده نداره

امیدوارم موفق باشی و کاری رو که از نظر خودت صحیح انجا بدی

و از کسی که این وبو تشکیل داده کنال تشکر دارم که شاید به نوعی جوانها را از خیلی خطرات آگاه کرده

موفق باشید

 

____________________________________________________

رها

16 بهمن 1389 17:40
 
سلام امیراول ازهمه چیزبه خاطروبلاگ عالیت بهت تبریک میگم واقعامتاسفانه این مسائل امروزه دامنگیرزوجهای جوان شده ومن واقعاازاین مسئاله به شدت رنج میبرم درسته من تجربه ای ندارم ومجردم ولی احساس زنان روخوب درک میکنم من ازآقایون میخواهم به احساس زنان ارزش قایل بشن ماخانوماچیزی جزصداقت ومحبت ونوازش عاشقانه ی اونانمی خواهیم اگه مردی واقعابتونه این نیاززنش روبرطرف کنه مطمئن باشه تاابدزنش دراختیارووفاداروی خواهدبود.مازناارزش وجایگاهمون روازدست دادیم وامیدوارم روزی درجامعه ی مابه زنان به عنوان گوهرزندگی نگاه کنن نه برده ی همیشه دربندهواوهوس مردان

وستان شما هم اگه جوابیه ای دارید بگید تا من در این قسمت قرار بدم ممنون از نظرهای خوب تون

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در یک شنبه 17 بهمن 1393برچسب:,ساعت 9:30 توسط امیر| |

من اسمم سامانه، سی سالمه و می خوام ماجرایی رو براتون بگم که شاید واسه بعضیها یه تلنگر کوچیک باشه. شاید باعث بشه یه عده ای که مثل من هستن، یا بهتره بگم مثل قدیم من هستن به خودشون بیان!

شش سال قبل...

بهترین شب عمرم تا اون روز بود. دختری که دو سال تمام در خونشون رو از پاشنه در آورده بودم، حالا کنارم پای سفره عقد نشسته بود...

تو اون لباس عروس چقدر خوشگل شده بود! مثل قرص ماه می درخشید! در حین جاری شدن خطبه عقد، گاهی بهم نگاه می کرد و آروم می خندید!

بالاخره خطبه جاری شد و من و زهره به صورت شرعی و قانونی زن و شوهر شدیم.

زندگیم عالی بود، همسر خوب، شغل خوب، دوستان خوب! همه و همه دست به دست هم داده بودن تا من احساس خوشبختی بی نظیری بکنم...

روزها از پی هم میومد و می رفت و من هر روز بیش از پیش احساس خوشبختی سرشاری میکردم! زهره یه زن واقعی بود، از زیباییش که بگذرم، تو کدبانویی معرکه بود، خونه همیشه مثل دسته گل بود و برق می زد. وقتی ناراحت بودم فقط کافی بود یه نگاه به صورتش بندازم تا بزرگترین غمهای دنیا از دلم پاک بشه... زهره یه فرشته بود! یه فرشته زمینی!

سه سال از زندگی مشترک من و زهره می گذشت که یه شب اتفاقی بدی افتاد!!!

زهره دچار تهوع شدیدی شد و من مجبور شدم ببرمش بیمارستان. اونجا بهم گفتم که باید سریعا عمل بشه! اینکه چه مشکلی و چه عملی نمی دونم، همینقدر می دونم که باید عمل می شد...

عملش تا ساعت 2 بعد از نصف شب طول کشید، تا بالاخره جراح اومد بیرون، پریدم جلوش و حال همسرم رو جویا شدم. دکتر گفت«همسرتون در رحمشون یه کیست خوش خیم داشتن و خوشبختانه عمل برداشت این کیست با موفقیت انجام شد»؛ گفتم«حالش خوب می شه؟»؛ دکتر گفت«مشکلی نیست، خانوم دکتر ... بهتون می گن برای مراقبت از همسرتون چه کارهایی باید انجام بدین. فقط پرونده همسرتون رو به اتاقشون ببرین، همه چی درست می شه»؛ از آقای دکتر تشکر کردم و رفتم رو صندلیهای سالن انتظار دراز کشیدم، اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد!

فردا صبح رفتم بالای سر زهره، به خاطر آمپول آرام بخش، خواب بود. صورتش رو بوسیدم و پروندش رو برداشتم و بردم پیش خانوم دکتر که دیشب آقای جراح بهم معرفی کرده بود.

خانوم دکتر که معاون رئیس بیمارستان هم بود، با دقت تمام پرونده زهره رو مطالعه کرد، بعد بهم گفت«باید به مدت شش ماه، به صورت کامل از رابطه با همسرتون پرهیز کنید!»؛ گفتم«چرا؟»؛ خانوم دکتر که انگار از سوالم تعجب کرده بود، به صندلیش تکیه داد و گفت«داروهایی برای همسرتون تجویز شده که باید اونها رو در طی این شش ماه استعمال کنن، در طول این مدت، محل استفاده دارو باید کاملا عاری از هرگونه آلودگی باشه. متوجه منظورم می شین؟ یا...»؛ گفتم«نه نه! متوجه شدم. چشم! تا شش ماه»؛ از اتاق خانوم دکتر اومدم بیرون و کلی به خودم سرکوفت زدم که «چه آدم ضایعی هستی آخه تو! منظور به این تابلویی رو دیگه چجوری باید حالیت کنن؟!»...

بعد از اون رفتم داروخونه تا داروها رو بگیرم، اما مگه پیدا می شد! گل شهر رو زیر و رو کردم تا نسخه رو کامل خریدم! ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که رسیدم بیمارستان. یه راست رفتم اتاق زهره، نشسته بود داشت بیرون رو تماشا می کرد، با خنده رفتم و بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم. اما انگار از یه چیزی ناراحت بود! به چشماش که نگاه کردم دیدم پف کردن! با تعجب و نارحتی گفتم«خانومم! گریه کردی؟! چی شده؟!»؛ زهره سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد اما اشکش که دوباره جاری شده بود بهم فهموند که احتمالا از اونچه که من خبر دارم، زهره هم با خبر شده! سرش رو چسبوندم به سینم و گفتم«عزیزم دکتر بهت گفت؟!»؛ سرش رو به علامت تایید تکون داد. گفتم«غصه نخور فداتشم، شیش ماه که بیشتر نیس، زودی تموم می شه.»؛ زهره با چشای پر اشک بهم نگاه کرد و گفت«سامان متاسفم!»؛ خندیدم و دوباره لوپش رو بوسیدم و گفتم«بیخیال! بذار یه چند وقت استراحت کنم آخه!!!».

زهره یک هفته کامل بستری بود تا کم کم حالش رو به بهبود رفت و مرخص شد.

بعد از ترخیص، طبق دستور دکتر داروهاش رو به موقع و منظم استفاده می کرد. و من هم کمکش می کردم.

یه ماهی به این منوال گذشت؛ اما کم کم من احساس یه کمبود می کردم! همه چیز خوب بود، اما یه چیزی کم بود و من این رو خوب احساس می کردم! البته زهره هم متوجه این کمبود شده بود، اما به روی خودش نمیاورد!

این وضع یه ماه دیگه هم طول کشید تا اینکه یه روز توی جمع همکارام یکی از بچه ها به اسم جواد ازم پرسید«یعنی تو دو ماه تمومه که کاری نکردی؟»؛ گفتم«آره»؛ گفت«بهت فشار نمیاد؟!»؛ چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگم، چون من آدم پراشتهایی هستم و این موضوع بدجوری اذیتم می کرد!

چند روز بعد جواد بهم پیشنهادی داد که تو برخورد اول جز مشاجره واسش حاصلی نداشت! تو صحبتهامون وقتی که فهمید من تحت فشارم بهم گفت«سامان تو که اهل خلاف نیستی، برو یه زن صیغه کن!»؛ با شنیدن این حرف آتیش گرفتم! هرچی از دهنم در اومد بارش کردم اون بدبخت هم هاج و واج مونده بود و نگام می کرد!

بعد رفتن جواد، به فکر فرو رفتم! به این فکر می کردم که این چهار ماه رو نمی تونم تحمل کنم و وقتی خوب به حرف جواد فکر می کردم، می دیدم پر بیراه هم نمی گه!! خب حالا زن صیغه ای از کجا گیر بیاریم؟!

چندروزی رو با این افکار گذروندم؛ تا بالاخره یکی از دوستام بهم زنی رو معرفی کرد، برای دفعه اول که دیدمش، جا خوردم! زنه حداقل سی و پنج رو داشت در حالی که من اون زمان به زحمت بیست و هفت سالم می شد! وقتی به رفیقم گفتم، گفت«خوبه هاااا....»؛ گفتم«برو گمشو همسن ننته!».

چند دفعه دیگه هم با چندتا زن دیگه ملاقات داشتم اما به دلم نمی نشستن. هرچی نبود زهره تو خوشگلی کم نظیر بود، نمی تونستم بعد سه سال بیام زنی رو که اصلا باهاش قابل مقایسه نبود صیغه کنم!

سه ماهی از عمل زهره می گذشت که با هانیه آشنا شدم! دختری بیست و یک ساله و بسیار زیبا، هرچند از زیبایی به زهره نمی رسید، اما لعبتی بود واسه خودش!

اولین ملاقاتمون تو یه کافی شاپ بود، وقتی حرف می زد، دلم می لرزید! بعد از صحبتهای حاشیه ای وارد مسائل ریز شدیم، از مدت صیغه گرفته تا هرچیز دیگه که نمی شه گفت!

قرار شد، سه ماهی که از دوران نقاحت زهره مونده رو با هانیه صیغه باشم. فردای اونروز با هم رفتیم پیش یکی از آشناهام تا صیغه رو جاری کنه، چون می ترسیدم ماجرا علنی بشه، محضر نرفتم؛ وقتی به صورت شرعی زن و شوهر شدیم، واسش یه خونه با وسایل کامل اجاره کردم و به مدت سه ماه اونجا مستقر شد.

دیگه بعد از اونروز کارم این بود که روزا برم سر کار، بعد از ظهر یه سری به زهره بزنم و خستگی در کنم و شب رو هم پیش هانیه بگذرونم البته سه شب در هفته پیش هانیه بودم و چهار شب رو خونه خودم می موندم تا زهره زیاد مشکوک نشه.

به جرات می گم این سه ماه دوم واسم مثل برق گذشت! در حالی که سه ماه اول اصلا تکون نمی خورد! تو این سه ماه اونقدر به هانیه وابسته شده بودم که فکر اینکه باید ازش جدا بشم، داغونم می کرد!

اواخر ماه سوم بود که متوجه شدم زهره مدتهاست حضور هانیه رو متوجه شده! یه روز غروب وقتی می خواستم برم پیش هانیه متوجه شدم زهره تو اتاق آروم آروم داره گریه می کنه! رفتم نزدیکش و گفتم«زهره جان! چرا گریه می کنی عزیزم؟!»؛ زهره سعی کرد بغضش رو قورت بده، بدون اینکه بر گرده، در حالی که پشتش بهم بود گفت«چیزی نیست، برو عزیزم، خدا به همرات»؛ منکه می دونستم گریش واسه چیه، رفتم و کنارش نشستم، خواستم دستم رو بندازم رو دوشش که خودش رو کنار کشید!!! خیلی بهم بر خورد!!! با لحن تندی گفتم«دستم کثیف نیست هاااا!»؛ برگشت و با چشمای پر اشک بهم نگاه کرد و با صدای لرزان گفت«نه عزیزم، تو کثیف نیستی! منم که کثیفم...»؛ خون جلوی چشام رو گرفت! حس می کردم داره بهم متلک می ندازه، گفتم«حیف که مریضی و الا...»؛ بعد از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون، وقتی کفشام رو پام کردم، نتونستم خودم رو نگه دارم، با کفش اومدم رو فرش تا جواب متلکش رو بدم که دیدم صورتش رو تو بالشت فرو کرده و داره گریه می کنه تا صداش به گوشم نرسه! نمی دونم چم شده بود اما هرچی زهره اشک بیشتری می ریخت من بیشتر عصبانی می شدم!

وقتی رفتم پیش هانیه اومد پیشوازم و پرید بغلم و صورتم رو بوسید! در حالی که بغلم بود بردمش رو مبل و باهاش نشستم. اونشب تا صبح مشغول خوردن الکل بودم! صبح وقتی مستی از سرم پرید به هانیه گفتم«عزیزم! می خوام عقد دائمت کنم.»؛ هانیه در حالی که دهنش باز منده بود گفت«شوخی می کنی!!!»؛ گفتم«نه! دیگه از این زنه خسته شدم. می خوام طلاقش بدم، همش مریضه!»؛ هانیه که از ذوق داشت بال در میاورد پرید تو بغلم و لبامو بوسید.

قرار شد به محض تموم شدم صیغه موقت(که حدود یه هفته تا پایانش مونده بود)، بریم محضر و عقد دائم بشیم. تو این مدت هم من فرصت داشتم تا یه فکری برای زهره بکنم.

دو روز خونه نرفتم، تو این دو روز مدام هانیه باهام تماس می گرفت که «با زنت حرف زدی» و از اینجوری حرفا. راستش از روبرو شدن با زهره می ترسیدم! چشمای معصومش آتیشم می زد، حالا که دو روز از اون ماجرا می گذشت از کرده خودم پشیمون شده بودم! نمی دونستم باید چیکار کنم! با جواد (همکارم) مشورت کردم، گفت«ما گفتیم برو زن صیغه ای بگیر که فشارت رو بیاره پایین! چرا بی جنبه بازی در میاری؟!»؛ گفتم«حالا کاریه که شده؛ بگو چیکار کنم؟ جرات ندارم با زنم روبرو بشم!»؛ جواد گفت«گناهش پای خودت، به من هیچ ربطی نداره. اما اگه می خوای بدون خجالت حرفتو بزنی، تنها راهت اینه که مشروب بخوری! اونقدر بخوری تا کله ات داغ شه نفهمی با کی داری حرف می زنی و هرچی خواستی بگی»؛ حق با جواد بود، خوبی و در عین حال بدی مشروب اینه که وقتی می خوری هرچی تو دلته می گی، بدون رودرواسی!

مردی می شناختم به اسم نادر که خرده فروش مشروب بود، رفتم پیشش، منو خوب می شناخت، با گرمی بهم خوش آمد گفت. رفتم تو خونش. واسه مشتریاش هیچ وسیله پذیرایی جز مشروب نمیاره! مشروب رو آورد و منم خوردم، یه مقدار که سرم گرم شد ماجرا رو واسش تعریف کردم و گفتم که مشروب رو واسه چی می خوام!

بعد از شنیدن داستانم کمی به فکر فرو رفت و بعد برگشت بهم گفت«صبر کن یه سری درجه یکش رو تازه آوردم، واست بیارم، خواستی با زنت حرف بزنی از اینا بزن».

خلاصه شیشه به دست از خونش اومدیم بیرون.

فردای اونروز بعد از سه روز غیبت عزمم رو جزم کردم که برم و همه چی رو به زهره بگم. جای شما نه خالی تا بیخ مشروب زدم و رفتم خونه. تا برسم خونه حالم بدجوری شده بود! مثل اینکه محرک این سری جدید خیلی زیاد بود، سرم گرم که نه، داغ که نه، آتیش گرفته بود! در خونه که رسیدم دست کردم تو جیبم تا کلیدم رو در بیارم، کلید افتاد زمین، با هزار زور و زحمت از رو زمین برش داشتم، حالا هر کاری می کنم سوراخ قفل رو پیدا نمی کنم، چشام کاملا تار شده بود! عرق سردی بدنم رو پوشونده بود و کل لباسام رو خیس کرده بود! همینطور که با قفل کلنجار می رفتم مثل اینکه زهره صدای در رو شنیده بود، در رو باز کرد. با دیدن چهره متعجب زهره دیگه نفهمیدم چی شد ولو شدم تو بغلش و از هوش رفتم...

وقتی به هوش اومدم، هوا روشن بود و من رو تخت بیمارستان، زهره کنارم نشسته بود، اما سرش رو رو لبه تخت بود و خوابش برده بود. روش به سمت من بود، چشمای قشنگش خیس بود! داشت تو خواب گریه می کرد! دلم شکست! از خودم بدم میومد! حس می کردم خدا واسه ظلمی که بهش کردم، عذابم کرده! آروم به صورتش دست کشیدم، اونقدر نوازشش کردم که بیدار شد؛ با خنده ای تصنعی گفت«بیدار شدی عزیزم؟»؛ بغض گلوم رو می فشرد، گفتم«خانومم! من رو ببخش! نفهمی کردم!...»؛ دیگه نذاشت چیزی بگم، گفت«هیسسسسس!»؛ بعد سرش رو آورد کنار گوشم و گفت«دوست دارم سامانم!»؛ همونطوری که سرش کنار گوشم بود دست راستم رو انداختم دور گردنش و سفت بغلش کردم، اونقدر محکم که نمی تونست تکون بخوره!

بعد از ظهر همون روز تو بیمارستان دکتر اومد سراغم و گفت«جوان! تو رو چه به خودکشی؟!»؛ گفتم«آخه همه می خورن! ما هم خر شدیم گفتیم بخوریم!»؛ دکتر با تعجب گفت«چند نفر رو سراغ داری که مرگ موش بخورن و زنده بمونن؟!»؛ گفتم«مرگ موش؟ من کی مرگ موش خوردم؟!»؛ دکتر گفت«بعد از شستشوی معدت توش مقدار زیادی مرگ موش پیدا کردیم که همون باعث بهم خوردن حالت شده بود. اگه همسرت به موقع نمی رسوندت بیمارستان، الان مهمون نکیر و منکر بودی!»؛ یه لحظه هرچی از دهنم در اومد به نادر گفتم! فهمیدم اونجا که گفت یه سری جدید آورده منظورش چی بود! با خودم عهد کردم که برم به نیرو انتظامی لوش بدم! اما یه کمی که فکر کردم دیدم چه مردانگی بزرگی در حقم کرده! اگه مشروبش رو می خوردم و هرچی از دهنم در میومد به زهره می گفتم و خودم رو بدبخت می کردم!

بعد از ترخیص از بیمارستان، قرص و محکم تصمیم گرفتم که گذشته رو جبران کنم و اولین قدم واسه این کار پاک کردن هانیه از زندگیم بود!

رفتم پیشش، مثل همیشه اومد که بیاد تو بغلم اما من مانعش شدم. رفتم و رو مبل نشستم، اومد و کنارم نشست، گفت«سامانم! عزیزم طوری شده؟ با اون زنت دعوا کردی؟ زنیکه...»؛ همین که این کلمه از دهنش در اومد نذاشتم یه کلمه دیگه بگه و فریاد زدم«دهنتو ببند!!!»؛ یهو با ناباوری بهم خیره شد! گفتم«حق نداری به زنم توهین کنی!»؛ گفت«خوبه خوبه تا دیروز خودت بهش هرچی می گفتی!»؛ داد زدم«به تو چه؟!»؛ وقتی دید خیلی وحشیم کمی نرم شد و گفت«سامان جون! چی شده؟ اتفاقی افتاده فداتشم؟ به من بگو»؛ گفتم«آره اتفاقی افتاده، اما نه یه اتفاق بد، یه اتفاق خوب!»؛ و ماجرا رو تا ته واسش تعریف کردم و همونجا چهارده تا سکه که مهرش بود رو گذاشتم رو میز و گفتم«من و تو دیگه با هم کاری نداریم، موفق باشی!»؛ خواستم بلند شم که دیدم سکه ها رو پرت کرد و گفت«به من چه! باید عقدم کنی، و الا ازت شکایت می کنم، پدرتم در میارم!»؛ با تعجب به کاراش نگاه کردم و گفتم«چیکار می کنی؟! شاخ شدی! چیه؟!»؛ گفت«ازت شکایت می کنم سامان، باید عقدم کنی!»؛ گفتم«طبق چه قانونی می خوای منو محکوم کنی خانوم؟!»؛ گفت«ضرر می کنی سامان!»؛ دیگه این حرفش خیلی زور بود، رفتم جلو و با کف دست خوابوندم تخت سینش، افتاد رو مبل. تند برگشتم و رفتم به سمت در، نزدیک در که شدم دیدم داره می خنده! گفتم«به چی می خندی؟!»؛ گفت«فکر کردی خیلی زرنگی آقا کوچولو؟ تو هم یه کثافتی مثل بقیه مردا! مثل همون آشغالی که به ایدز آلودم کرد! حالا تو هم ایدز داری! زنتم داره! توی آشغال محکوم به مرگی!»؛ گفتم«دروغ می گی!»؛ سرش رو به علامت منفی تکون داد! گفتم«دروغ می گی کثافت آشغال!!!»؛ گفت«نه کوچولو! خوش باش!»؛ زانوهام سست شد، رو زمین زانو زدم، تموم این شیش ماه مثل برق از ذهنم گذشت! اینکه به خاطر یه هوس خودم رو بدبخت کرده بودم، باز رو دلم هموار بود که زهره چون باهام رابطه نداشته،‌ آلوده نشده!

وقتی رسیدم خونه، زهره داشت تو آشپزخونه غذا درست می کرد، من رو که دید با همون خنده دلرباش اومد به سمتم، گفت«سلام عزیزم. دیر کردی نگرانت شدم! گوشیتم که جواب نمی دی!»؛ با دیدن چهره مهربون زهره بغضم ترکید! نمی دونین ترس از مرگ، اینکه بدونی بزودی می میری چی احساس زجر آوریه! خودم رو انداختم تو بغل زهره و مثل یه بچه که تو بغل مادرش باشه زار زدم... در حین گریه کردن گفتم«دارم می میرم زهره! دارم خفه می شم!...»؛ زهره همینطور گیج مونده بود و نمی دونست دلیل گریه ام چیه!

بعد از حدود یه ربع تونستم به خودم مسلط بشم و از سیر تا پیاز ماجرا رو واسه زهره بگم. وقتی حرفم تموم شد، زهره داشت با جدیت بهم نگاه می کرد. بعد گفت«باید بریم آزمایش بدی»؛ گفتم«که چی بشه؟»؛ گفت«که مطمئن شیم! اومدیم و مریض نبودی اونوقت چی؟»؛ گفتم«مگه می شه؟! می دونی من چقدر باهاش رابطه...»؛ حرفم رو قطع کرد و گفت«من می رم آماده شم»؛ یه ساعت بعد تو کلینیک بودیم. بعد از گرفتن کلی نمونه ازم خواستن فردا واسه گرفتن جواب آزمایش بیایم.

فردای اونروز نزدیکای سحر از خواب بیدار شدم و هرکاری کردم از استرس شدیدی که داشتم خوابم نبرد. با خودم فکر کردم بهتره خودم رو گم و گور کنم! پس یواش از خونه رفتم بیرون و رفتم به سمت خارج شهر...

چهار پنج ساعت بی هدف تو خیابونا دور می زدم و نمی دونستم باید کجا برم که یاد قبر پدر مادرم افتادم! با خودم گفتم بذار برم باهاشون خداحافظی کنم، بعد متواری شم. برگشتم به سمت شهر، یه ساعتی طول کشید تا رسیدم به امامزاده شهرمون. رفتم سر قبر پدر و مادرم و نشستم کلی باهاشون درد دل کردم. همینجوری که داشتم اشک می ریختم یه صدای آشنا من رو به خودم آورد! «سامان!»؛ وقتی برگشتم با کمال ناباوری با چهره زیبای زهره مواجه شدم! در عین اشک ریختن داشت می خندید! اومد به طرفم و زد تو گوشم! بعد بغلم کرد و گفت«پسره ی بی فکر! کجا رفتی بی خبر!»؛ بعد خودش رو ازم جدا کرد و چشم تو چشمم شد و گفت«سامان تو پاکی! هیچیت نیس قربونت برم!»؛ باورم نمی شد! گفتم«دروغ نگو!»؛ زهره در حالی که داشت ورقه تو دستش رو باز می کرد گفت«بخدا راست می گم سامان!»؛ بعد کاغذ رو بهم نشون داد! منفی بود! پاک بودم! باورم نمی شد، یعنی خدا یه فرصت دوباره بهم داده بود؟! به من!

از ذوق تو حیاط امامزاده شروع کردم فریاد کشیدن! کبوترای حرم از صدای نعره هام در رفتن!

همون روز واسه اطمینان رفتیم کلینیک، مسئولش گفت«احتمال ابتلای زن توسط مرد آلوده به ویروی اچ آی وی، ده برابر امکان ابتلای مرد توسط زن آلودست. خدا رو شکر شما پاک هستین. از امروز به بعد حواستون رو جمع کنین».

نوشته: سامان

 

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در پنج شنبه 3 اسفند 1391برچسب:,ساعت 16:35 توسط امیر| |

سلام عزیزم شما از اول مشکلت محبت بیش اندازه بوده باید تو زندگی یکمم غرور داشته باشی خودتو بگیری نه اینکه تماما خودتو در اختیارش قرار بدی در حالی که مرتب زیبا هستی یکم نازم بکن مردا وقتی میفهمن زنشون تا حد مرگ باهاشونه و تماما واسه خودشونه هوس یکی دیگه میکنن الان امتحان کن ولی احتمالا جواب نگیری چون دیگه عادتش دادی با کسی هم دوست نشو بخدا از اخر فقط ضرر میکنی شاید اولش التیام بخش باشه ولی بعد بیچاره میشی به خدا توکل کن اینم بزار پای امتحان خدا بزار اون دنیات بخاطر صبرت پاداشو بگیری دوباره راه ها رو امتحان کن ایشالا جواب میگیری زیادم محبت نکن بهش زندگیتو ادامه بده

سلام عزیزم بهت واقعا حقمیدم تو که بچه نداری تو دادگاه اثبات کن مشکل روانی ذاره یا راضیش کن ازش جدا شو برگرد خونه ایشالا ازدواج بهتری داشته باشی البته اگه تمام راه ها رو انجامدادی و امیدی نیست قبلش یک مشاوره انجام بده تا ریشه این بی توجهی بدست بیاد شاید خوب بشه و در اخر اگه جواب نداد جدا شو تا جوونی و فرصت داری اون اقام مشکلی نداره ولی سعی کن رابطه جنسی برقرار نکنی هرچند درست نیست چون تو شناخت کاملی هم از اون نداری باور کن مردا اونطور که ما مزنا میبینیم نیستن یک نجات دهنده خودت یک روز میفهمی به هر حال امیدوارم مشکلت حل بشه توکل به خدا

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در شنبه 2 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 8:38 توسط امیر| |

واردات گسترده پرده بکارت مصنوعی از کشور چین


فروش عصمت مصنوعی و چوب حراج به عفت عمومی
اخیرا یکی از وارد کننده های محصولات آرایش بهداشتی اقدام به واردات گسترده پرده بکارت مصنوعی از کشور چین نموده است این در حالیست که مدت زیادی از دعوا معروف دانشگاه الأزهر در مورد پرده بکارت مصنوعی با کشور چین (به عنوان بزرگترین تولید کننده این محصول) نگذشته است.
راز شما برای همیشه محفوظ میماند، این شعاریست که این روزها در بعضی از ایمیلها و سایتها به چشم میخورد شعاری که عفت عمومی جامعه را هدف قرار داده است.

به گزارش پایگاه 598 اخیرا یکی از وارد کننده های محصولات آرایش بهداشتی اقدام به واردات گسترده پرده بکارت مصنوعی از کشور چین نموده است این در حالیست که مدت زیادی از دعوا معروف دانشگاه الأزهر در مورد پرده بکارت مصنوعی با کشور چین (به عنوان بزرگترین تولید کننده این محصول) نگذشته است.

همانگونه که همه میدانند پرده بکارت در فرهنگ مسلمانان نشانه پاکدامنی دختر است و وارد نمودن و ترویج استفاده از این گونه ابزار راه را برای ترویج فساد در جامعه باز میکند نکته دیگر اینکه در منابع فقهی شیعه و سنی یکی از اعمال خلاف شرع تدلیس و فریب دادن در ازدواج است که در مواردی موجب بطلان عقد نیز میشود حال این نکته واضح است که استفاده از این محصول چینی برای دخترانی که به هر دلیلی پرده بکارت خود را از دست داده اند مصداق بارز تدلیس و فریب در ازدواج میباشد .

اما نکته جالب فروش این محصول در آنجاست که این محصول از طریق پست جمهوری اسلامی ایران و همراه با یک فیلم آموزشی عرضه می شود البته گفتن این نکته بدان معنا نیست که توقع بازرسی از تمام مرسولات پستی از اداره پست وجود داشته باشد اما لازم است این ارگان ارتباطی در مورد قراردادهای پستی تجاری خود دقت و بازرسی بیشتری به عمل آورد.

سوال دیگی که در اینجا مطرح است این است که این محصول از چه طریقی وارد کشور شده است آیا از مجاری رسمی و گمرکات قانونی و یا از طریق قاچاق. اگر از طریق مجاری قانونی وارد شده است مسئولین امر با چه توجیهی اجازه واردات محصولاتی را میدهند که عفت عمومی و امنیت خانوادگی جامعه را هدف قرار دادهاست و اگراز طریق قاچاق وارد کشور شده است به چه دلیل وارد کنندگان آن به راحتی امکان تبلیغ و فرش آن ر ا از طریق سایتهای اینترنتی دارا هستند و چرا مسئولین قضایی با آن برخورد مقتضی را نمی نمایند .

البته باید دانست که به صرف ---------- نمودن سایتهای فروشنده مشکل حل نمیشود چرا که فروشندگان آن با صرف مدت زمان کوتاهی سایت جدیدی را به جهت فروش تاسیس می نمایند .

به امید آنکه نهاد های نظارتی در مقابل فروش این چنین محصولاتی واکنش سریعی را از خود نشان دهند تا حریم جامعه به آلودگی های پنهان مبتلا نگردد

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در سه شنبه 27 ارديبهشت 1390برچسب:,ساعت 16:2 توسط امیر| |

میخوام ،از تلخ ترین حادثه ای که تو دوران نامزدی مون(عقد هستیم)افتاده،بگم.اتفاقی که همین چند روز پیش رخ داد و هنوز که هنوزه وحید گوشیش خاموشه و هیچ جوابی به من نمی ده...

 

میخوام از روزی بگم که دست وحید رو من بلند شد،هیچوقت حتی تصورشو هم نمی کردم که یه روزی وحید سر من داد بزنه،تا چه برسه به اینکه دستش رو رو من بلند کنه و اون سیلی محکم رو بهم بزنه،...هنوز جای انگشت هاش روی صورتم سرخ مونده..اما بیشتر از اون،از دوری و ندیدنش هست که دارم قصه میخورم...

                                                                     ***

چند روز پیش ملیحه با ذوق و شوق تو دانشگاه بهم گفت که با دوست پسرش رضا به توافق رسیدن و قرار شده هفته اینده رضا بیاد خواستگاری اش..ملیحه بهم گفت که حالا که قضیه انقدر جدی شده و قراره پای خانواده ها وسط کشیده بشه،دلش میخواد که از رضا خیالش راحت راحت باشه و کاملا مطمین بشه که اون بهش وفادار هست و دوستش داره.

بعدهم بدون مقدمه از من خواست که شماره رضا روبگیرم و بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم،و جوری وانمود کنم که اونو دیدم و ازش خوشم اومده ودرخواست رابطه بیشتر رو باهاش دارم...تا به قول خودش ببینه رضا بهم پا میده یا نه؟

هرچی که بهش گفتم ملیحه من نامزد دارم،این کار صحیح نیست،اگر وحید بفهمه پوستمو می کنه،...به خرج ملیحه نرفت که نرفت،و بهم گفت این مسیله سرنوشت و اینده من هست،اونوقت تو نمیخوای کمکم کنی؟؟؟؟من جز تو با کسی انقدر صمیمی نیستم و این حرف ها..وخلاصه من رو راضی کرد.

یه سیم کارت ایرانسل جدید خریده بود و باهاش تو دانشگاه شماره رضا رو گرفت،اما هرچقدر زنگ خورد رضا گوشی رو برنداشت..عصر که میخواستیم بریم خونه سیم کارت و گوشی رو داد به من و بهم گفت اینو با خودت ببر،شاید رضا زنگ بزنه و اگر تونستی باهاش حرف بزن و برام امتحانش کن..اگر گوشی خاموش باشه خوب نیست...

ما و وحید اینا با هم همسایه هستیم،یعنی اپارتمان اونا طبقه بالای ما هست.اتفاقا شب رضا به همون شماره ای که رو گوشیش افتاده بود زنگ زد،و من به مامانم گفتم دوستم زنگ زده و رفتم تو اتاق خودم که باهاش صحبت کنم.وقتی تو اتاقم بودم،وحید(همون موقع که داداشم میلاد که کلید داره،میخواسته بیاد خونه،باهاش اومده بود خونه ما)منم که تو اتاقم با اقا رضا گرم صحبت بودم و نفهمیده بودم...

وحید از مامانم احوال منو پرسیده بود و مامانم گفته بود دوستش زنگ زده و مریم تو اتاق خودش داره باهاش صحبت میکنه،من یه اهنگ ملایم هم از کامپیوتر گذاشته بودم که صدام بیرون نره،وحید اومد و در زد و یه راست دروباز کرد و اومد داخل..همون موقع هم داشتم بلند می خندیدم..وقتی وحید اومد داخل دنیا دور سرم چرخید..یه هو سرجام خشکم زد،نمی دونستم باید چیکار کنم،همین طور گوشی رو گرفته بودم دستم و سرخ سرخ شده بودم..

وحید که خیلی تعجب کرده بود،بدون اینکه بهم سلام کنه داشت بهم نگاه میکرد،..رضا هم از پشت تلفن داشت بلند الو الو می گفت...همه این ها تو دو ثانیه اتفاق افتاد..سریع به خودم اومدم و گوشی رو قطع کردم..اما مثل اینکه وحید صدای یه مرد به گوشش خورده باشه..بدون اینکه هیچی بگه،اومد گوشی رو از دستم گرفت و به اخرین شماره ای که روش بود زنگ زد،........وقتی که  دید یه مرد جواب داد..،گوشی رو با ناباوری اورد پایین و بعدش کوبید به گوشه اتاق..اومد روبه روی من ایستاد و چند ثانیه تو چشم هام نگاه کرد..بعد دستش رو برد بالا و محکم کوبید روی صورتم...

همون صورتی که هر روز صبح تا بوسش نمی کرد،نمی رفت دانشگاه،همون صورتی که همیشه میذاشت رو سینه اش و انقدر نوازشش می کرد تا تو بغلش آروم بشم...باور نمیشد این موجود وحشتناک همون وحید خودمه که دستشو رو من بلند کرده..

نذاشت براش توضیح بدم،هیچی رو،از اون روز حتی تو راه پله و اسانسور هم ندیدمش..می ترسم برم خونشون..می ترسم طاقت نیاره و جلوی عمه یه چیزی بگه...گوشیش رو هم روشن نمیکنه که حداقل با پیام بهش توضیح بدم...

خدایا من وحیدم رو میخوام..دارم دق میکنم..تو رو خدا راهنمایی ام کنید،دارم دیوونه میشم...

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در یک شنبه 28 فروردين 1390برچسب:,ساعت 10:6 توسط امیر| |

 

ماجری عجبب زنی که شوهرش را مجبور رابطه با دوستان خود می کرد


 

پرشین وی:ریحانه به منزل ما رفت و آمد داشت و از‌‌ همان لحظه اول که او را دیدم، متوجه نگاه شیطانی و حرکات و رفتار غیرعادی‌اش شدم. من موضوع را به همسرم اطلاع دادم و گفتم: بهتر است با دوستش قطع ارتباط کند. اما ملیحه این موضوع را جدی نگرفت و گفت: خوب نیست دل ریحانه را بشکنم و می‌توانم با او دوست بشوم. شنیدن این حرف از زبان زنی که بار‌ها و بار‌ها از من خواسته بود طلاقش بدهم، دور از انتظار نبود. او همیشه می‌گفت: به خاطر پدرش تن به این ازدواج داده است و به سختی مرا تحمل می‌کند.

مرد جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد افزود: اگرچه من هم به اصرار خانواده‌ام با ملیحه ازدواج کردم و دل خوشی از زندگی‌ام نداشتم، اما به همسرم گفتم تو می‌دانی که پدر من و پدر تو شریک هستند و در صورتی که حرفی از طلاق بزنی، هم رابطه آن‌ها به هم می‌خورد و هم پشتوانه مالیمان را از دست خواهیم داد. پس به ناچار باید فعلا بسوزیم و بسازیم و خودمان را به دست سرنوشت بسپاریم.

در این شرایط من با اطلاع ملیحه تن به رابطه‌ای کثیف دادم و اسیر هواهای نفسانی شدم. دوست همسرم در حضور او به خانه ما می‌آمد و همدیگر را می‌دیدیم مدتی گذشت و ملیحه همچنان اصرار داشت که طلاقش بدهم. ولی خانواده‌هایمان تهدید می‌کردند که اگر حرفی از جدایی و طلاق بزنیم از ارث محروم خواهیم شد و خون به پا خواهند کرد. واقعا مانده بودیم چه کار کنیم تا اینکه ملیحه از طریق دوستش زمینه ارتباط من با چند زن دیگر را نیز فراهم کرد و حسابی در لجنزار گناه و معصیت گرفتار شدم.

متاسفانه در این مدت به دام موادمخدر نیز افتاده بودم. ملیحه پس از آنکه نقشه شوم خود را برای جدایی از من عملی کرد، تقاضای طلاق داد و گفت: دیگر حاضر نیست به زندگی با مردی معتاد که دارای فساد اخلاقی است، ادامه بدهد. او با مدارکی که در دست داشت به اطرافیان ثابت کرد که به کریستال اعتیاد دارم و حتی تصاویری را که از رابطه غیراخلاقی من با زنان غریبه تهیه کرده بود، در اختیار پدر و برادرم گذاشت.

با این وضعیت دیگر هیچ دلیلی برای ادامه زندگی مشترکمان وجود ندارد و من بدبخت با ندانم کاری، بازیگر این فیلم سیاه شدم و قربانی تصمیمات خودسرانه و غرور بزرگ تر‌هایم هستم. پدر و برادرم تصاویر مربوط به فساد اخلاقی مرا دیده‌اند و برایم خط و نشان کشیده‌اند اما هیچ کس نمی‌داند ملیحه خودش این دام را برایم پهن کرد تا بتواند به راحتی طلاق بگیرد و با پسر مورد علاقه‌اش ازدواج کند.

 


 

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در پنج شنبه 25 فروردين 1390برچسب:,ساعت 8:29 توسط امیر| |

دردسر صيغه کردن زن 34ساله توسط جوان 24ساله!


بعد از مدتی او را صیغه كردم و بعد از ازدواج موقت متوجه شدم كه...
حسادت انگیزه‌یی شد تا زن 34 ساله برای انتقام از همسر صیغه‌یی خود دست به اقدام عجیبی بزند.
این زن وقتی دید پسر 24ساله علاقه‌یی به زندگی با وی ندارد، خودرویش را به آتش كشید و او را تهدید به اسیدپاشی كرد!
ماجرای آشنایی این زن و مرد زمانی آغاز شد كه اواخر آذرماه سال جاری زن جوانی به نام هانیه در میهمانی یكی از دوستانش شركت كرد. هانیه در مراسم تولد دوستش دل به یك جوان شیك‌پوش به نام مهران بست و آن شب آنها یك رابطه دوستانه را آغاز كردند.

2 ماه بعد
10‌بهمن‌ماه سال جاری مهران پسر 24 ساله روبروی میز بازپرس دادسرای شهید هاشمی نشست و گفت: من بخاطر تیپ و چهره‌ام علاقه خاصی به هنرپیشگی داشتم و می‌دانستم اگر وارد این حرفه شوم، موفق خواهم شد.
آن شب در میهمانی، هانیه سر صحبت را با من بازكرد و مدعی شد آشنایی دارد كه می‌تواند از من یك هنرپیشه معروف بسازد. رویای هنرپیشه شدن كافی بود تا رسیدن به آرزوهایم را در گرو زندگی با هانیه ببینم. هانیه 10سال از من بزرگ‌تر است و 2سال پیش از شوهرش طلاق گرفته بود. وی افزود: بعد از مدتی او را صیغه كردم و بعد از ازدواج موقت متوجه شدم كه چه كلاهی سرم رفته است. چون حرف‌های هانیه دروغ بود و برخلاف آنچه تصور می‌كردم او مخالف هنرپیشه‌شدن من بود. در حالی كه مدت صیغه ما در حال تمام‌شدن بود من با دختر دیگری آشنا شدم و از زندگی هانیه بیرون رفتم.

بعد از تمام شدن مدت ازدواجمان، هانیه مرتب با من تماس می‌گرفت و می‌گفت باید مهلت صیغه را تمدید كنم. اما من هرچه به او می‌گفتم دیگر حاضر به ادامه زندگی با یك زن فریبكار نیستم، گوشش بدهكار حرف‌هایم نبود تا اینكه چند وقت پیش وقتی از خانه‌ام بیرون آمدم، در كمال ناباوری خودرو مزدا خود را در دود و آتش دیدم. همان لحظه متوجه شدم كه این توطئه هانیه است كه برای انتقام‌جویی از من خودرو‌یم را به آتش كشیده است. وی در ادامه افزود: آن روز هانیه با من تماس گرفت و مرا تهدید به اسیدپاشی كرد. بعد از این تصمیم گرفتم از این زن توطئه‌گر شكایت كنم. بعد از شكایت پسر جوان، بازپرس پرونده دستور بازداشت زن توطئه‌گر را صادر كرد. این زن 34 ساله وقتی پیش روی بازپرس قرار گرفت پذیرفت خودرو جوان مورد علاقه‌اش را آتش زده است. وی گفت: من عاشق تیپ و ظاهر مهران شدم تا جایی كه بدون او نمی‌توانم زندگی كنم!

آن شب در میهمانی وقتی متوجه شدم او به بازیگری علاقه دارد ناچار شدم برای به دست آوردن او دروغ بگویم تا او حاضر شود با من زندگی كند. از طرفی من در زندگی اولم شكست خوردم و بعد از طلاق تنها در آپارتمانم زندگی می‌كنم. با مهران آشنا شدم تا تنهایی‌هایم پرشود.
وی افزود: مهران مرا صیغه كرد و وارد زندگی‌ام شد.
اوایل همه‌چیز خوب بود اما بعد از مدتی متوجه شدم كه مهران با دختر جوانی آشنا شده و قصد ازدواج دارد، همچنین مدت صیغه ما نیز به پایان رسید و مهران دیگر تلفن‌های مرا جواب نمی‌داد. آنقدر عاشق او بودم كه نمی‌توانستم بدون او زندگی كنم. حسادت همه وجودم را فرا گرفته بود تا جایی كه مهران را تهدید به اسیدپاشی كردم تا مهلت صیغه را تمدید كند. اما او باز هم حاضر به زندگی با من نبود به همین خاطر نقشه یك انتقام‌جویی را طراحی كردم. روز حادثه با یك گالن بنزین جلوی خانه مهران رفتم و در فرصتی مناسب خودروی مزدای او را به آتش كشیدم.
همه این انتقام‌جویی بخاطر عشق و علاقه من به او بود و در این بین چیز دیگری نبود. با اعترافات این زن انتقام‌جو، بازپرس پرونده قرار بازداشت موقت وی را صادر كرد و زن توطئه‌گر با صدور قرار قانونی روانه زندان شد.

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در چهار شنبه 10 فروردين 1390برچسب:,ساعت 11:11 توسط امیر| |

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در یک شنبه 10 بهمن 1389برچسب:,ساعت 10:1 توسط امیر| |

حدود ۱۴سال پيش ازدواج كردم و یک فرزند  دارم/همسرم ده سال از من بزرگتره وبه لطف خدا تازگی ها از وضعيت مالي خوبي برخوردارشده .او مردي شيك پوش خوش تيپ و خوش چهره است.البته منم به نسبت خودم خوبم و دست كمي از او ندارم اما ... مشكلي كه من باهاش مواجه هستم و به شدت رنجم مي ده اينهاست:اول و مهمترین مشکل::حقیقتی که نباید می فهمیدم را فهمیدم .او ز.ن .ب.از بوده و الان تشدید شده است:(بهانه گیری میکنه و پشتش حسابی گرمه) و فقط نقش كلفت خونش (دستور زیاد می دهد)،پرستار بچه و شريك جنسي اش را دارم/ دوم:مش روب خور قهاريه و جديدا فهمیدم  ت ر .ياك مصرف میکند.البته به روی خودم نیاوردم که از سرش اطلاع دارم.  سوم:اغلب شبها ديروقت ميآد و به من اطلاع نمي ده كه چيكار مي كنه و كي ميآد و كي مي خواد بره(من حق ندارم با موبایلش تماس بگیرم و بپرسم کجایی ! می گوید به من کار نداشته باش!!) چهارم:به شدت شكاكه و بدبین است  و پي درپي منو چك مي كنه پنجم :بهانه گير و پرخاشگره و مدام دنبال بهانه ايه تا از خونه بيرون بزنه  ششم :جديدا برام مسجل شده كه زن دومي اختيار كرده و حتي براش خونه گرفته/.البته صیغه کرده چون شناس.نامه هایش را دیدم  هفتم:حدود هشت سال است كه با خانواده من قطع ارتباط كرده و من را نیز از دیدنشون محروم کرده .هشتم:چندين بار مرا به بهانه هاي مختلف از خانه بيرون كرده تا. ز.ن به خانه بياورد چون آثار حضور يك زن مي ماند و وقتي به او اعتراض مي كنم مي گويد تو بيمار و شكاكي نهم:هرگونه ازادي فردي و اجتماعي را از من گرفته و منو به معناي واقعي استثمار كرده و از هيچ حقوقي برخوردار نيستم حتی کلاس ورزش رفتن .... دهم : مهمتر از همه شخصيت من رو با كارهاش تحقير كرده و من ازش نفرت پيدا كردم .

اگر بخواهیم یک طرفه به قاضی نرویم  :::۱- من فردی هستم که شوهرم با خانواده ام معاشرت نداره خودش راه پای همه را بریده و همیشه از اینکه من فامیل دلسوز ندارم معترضه ۲-بسیار ارومم و جلف بازی و لوند بازی بلد نیستم ۴-چیزی از او کم نگذاشتم همچین گلی به سرم زده پس لطفا ننویسید شاید تمکین نکردی ۵- منطقی هستم ۶- هیچ وقت غر نزدم همیشه هرچی او گفته پذیرفتم ۷- زن بدبو و کثیف و بد هیکل و بد لباس و بد قیافه هم نیستم ...فقط همسرم زیادی مرد کامل و زرنگ و پخته ای است

من خیلی منطقی هستم و بدون دلیل حرفی نمی زنم.به خداجز اطاعت و فرمانبرداری تو زندگی هیچ کاری نکردم.همش گذشت کردم و چیزی برای شوهرم کم نگذاشتم.همیشه سیرابش کردم ازمحبت از عشق از رسيدگي به خونه و تغذیه
اما او خيلي درحقم نامردي كرد خيلي اذیتم كرد و می کنه  /خیلی عذابم داد و می دهد /

در اين مدت بسياري از دوستان اينترنتي توصيه هاي مختلفي كردن مثلا به من توصیه کردن در خانه مرتب باش مرتب شدم . اما او برداشت بدی کرد گفتند:: ارایش کن و به خودت برس و آهنگ گوش بده و برقص انجام دادم ولی او برخورد بدی با من کرد

گفتند ::پسرت را بیرون ببر سرگرم باش شاد باش اینکار را کردم اما او گفت غلط میکنی بيرون بروی .به خدا ازاين وضعيت خسته شدم.همش تكيه كلامش اينه كه" يك لگد مي زنم و از خانه مي اندازمت بيرون".

من كه كسي را ندارم تا ازحقم دفاع كند.مهريه ام اینقدر پایین است (پایین نبود من برد محضر و تبدیل به ۱۴ سکه کرد!!!))که اگر طلاقمم بدهد من بيچاره چيزي ندارم با اين حال اينقدر عذابم داده كه راضي به طلاق هستم اما او قبول نمي كند و مي گويد چه كسي را پيدا كنم اين بچه را نگهدارد.درك وضعيت من خيلي سخته و كسي نمي دونه من چي مي كشم.من زن بدي براي همسرم نبودم.اگر زشت و بدهيكل و بداخلاق و بهانه گير بودم و يا مثل خودش خيانتكار بودم دلم نمي سوخت.((البته من هرگز دلم نمی خواهد خ.یا.نت را با خ.ی.انت جواب بدهم ))((محاله به گناه آلوده بشوم چون در ذات و تربیت خانوادگی ام نیست ))

گناهم فقط اينه كه زيادي همسرم را دوست داشتم.هيچوقت مانعي براي مسافرت هاي متعدد مجردي اش نبودم.هيچ وقت نگذاشتم در زندگي بهش بد بگذره و احساس كمبود كنه.توخونه از هر نظر تامينش كردم تا در آسايش باشه اماهمسرم يك گرگ به تمام معناست . حيله گر و شارلاتان.هرچی فکر می کنم هیچی کم نگذاشتم و ازنظر ظاهری و خانمی مورد تحسین اقوام و دوستانش بودم و هستم.شما اگر من را از نزدیک ببینید از طرز صحبت کردن و نگاهم می فهمید من چه شخصیتی دارم . چهره ام نشان می دهد که من چقدر اروم و به قول دوستان همسرم مظلومم.نباید از خودم تعریف کنم.گفت ورزش نرو /گفتم چشم . گفت با خانواده ات قطع رابطه کن گفتم به خاطر تو و بچه چشم /گفت از خانه بیرون نرو گفتم چشم .حق خرید نان یا مواد غذایی هم ندارم .بیچاره همش تو شک و بدگمانی است و استرس به من وارد می کند.تازه فهمیدم این بد گمانی ها مال این است که خودش مرد کثیفی است.مي گوييد بي تفاوت باشم اما مگر مي شود ؟ وقتی اطمينان دارم او با زن ديگري است و با هم مسافرت مي روند و هر روز همديگر را مي بينند و برايش خانه گرفته و خوشگذراني مي كنند و تا نيمه شب نزد اوست مگر مي شود بي تفاوت بود؟مگر مي شود فكر و خيال نكرد ؟راه جدايي هم كه مسدوده پس چه كنم؟قلبم تکه تکه شده.يا درخانه نيست و وقتي هم كه هست با خانم دوست دخترشون "اس ام اس" بازي مي كنه و يا می پره می ره یک گوشه صحبت می کنه.

شما نمی دونید اينها يعني چي؟همسرم بوی ز.ن دیگری می دهد.وقتی به خواستگاری ام آمد گفتم من فقط نجابت می خواهم.فقط شوهرم نجیب و پاک و وفادار باشه (او هیچی نداشت نه خانه نه ماشین ...)الان متعجب ماندم.خدایا منی که دلم می خواست شوهرم نجیب و پاک باشه حالا هرزه ترین مرد است.من تو عمرم با هیچ پسر یا مردی دوست نبودم این حقم نبود.شاید اگر مثل او بودم دلم نمی سوخت. خلاصه در شرایط بدی هستم.هرروز یک ماجرای جدید در زندگی من رخ می ده.شوهرم حرفهای ناشایستی می زنه همش ادعا میکنه مرد خوبیه و من هرچی با زبان خوش و خنده به او می گویم.اقای من.قربونت برم اگر مرا نمی خواهی کاری نداره با شادی می رویم از هم جدا می شویم.من از زندگی ات می روم کنار تا تو هم بدون هیچ دردسری با هركسي كه مي خواهي باشي .راستش را بخواهید پیش خودم می گویم الان که جوانم ولم کنه بهتر از اینکه ده سال دیگر من را ول کنه /الان اگر ط..لاق بده شاید بتونم یک زندگی ديگري براي خودم دست و پا کنم.

به نظرم مردی که ه.ر.زه شد مثل سیگار کشیدن معتاد میشه و نمی تونه ترک کنه . چشم او همش تو خیابون دنبال زنهاست . من کنارش نشستم زنها را با چشمانش می خوره

هرچی با زبون شیرین و نوازش ازش درخواست میکنم اگر نمی خواهی مردی و صاحب اختیار

بیا برویم با شادی از هم جدا بشویم .یک امضا کن و تمام ...

البته با ط..لاق گرفتن من بدبخت می شوم چون خانواده دلسوز و خوبی ندارم و نمی دونم چه سرنوشتی در انتظارم خواهد بود اما با ادامه این زندگی احتمال اینکه در اینده بیماریهای فراوانی را او برایم به ارمغان بیارد کم نیست !!!!سلامتی ام در خطره ..ریسک محسوب میشه !!

 درمقابل او هم ابراز دوست داشتن می کنه .خیلی گستاخه و همش می گوید پاکم وتو اشتباه میکنی ..مني كه او را هميشه غرق بوسه می کردم .صبح ها ابمیوه تازه ناشتا به او می دادم .جوراب پایش می کردم و خیلی کارها که مطمئنم زنان دیگر برای همسرشان انجام نمی دهند.چقدر اقا اقا می کردم چقدر احترام می گذاشتم مثل پروانه دورش می گشتم الان اين حقم نيست.خ .یا.نت درد بزرگ و گناه نابخشودنی است الهی هیچکسی حال من را تجربه نکنه.به نظرشما چه بايد كرد؟

 من مرغي اسيردر قفس اين مرد بي انصاف و جلاد كه نمي دانم ايا از اين قفس رهايي خواهم يافت يا اگر رهايي يابم با بال و پر شكسته ياراي پرواز دارم يا خير؟

چند وقتيه دوستان خوبي در اينترنت يافتم كه ياري ام داده اند و قوت قلبم بوده اند. نمي دانم اين دوستي ها مي تواند براي آينده زندگي ام مفيد باشد؟من با داشتن دوست آرامش پیدا می کنم و تحمل این وضعیت بغرنج برام راحتتر می شه/البته من می ترسم انها را وارد زندگی واقعی ام کنم و به همین اینترنت و دنیای مجازی محدود می شود ...

دل و جرات می خواهد .خودتون می دونید من دست از پا خطا کنم قانون حکم سن گ سار را برایم اجرا خواهد کرد .....خداییش خیلی هم بی عرضه هستم تو عمرم با هیچ مردی دوست نبودم . و تنها مردی که دیدم همسرم بوده است .

 

راه حل خودم :::

۱- بی تفاوت باشم . و این ریسک را بپذیرم و با بیما ری هایی که از طریق همسرم به من منتقل می شود تن دهم .تنهایی ودعوا و خشونتش را به خاطر بچه ام به جان بخرم و سعی کنم بهانه دستش ندهم ..اما همیشه در منزل ما برای دعوا کردن بهانه وجود دارد .

۲- منم مثل او بشم . یک دوست پسر خوب (خودتون می دونید دوست پسر بسیار خطرناکه امکان داره بدجور به ادم ضربه بزنه /ادم خوب پیدا کردن و به پست ادم یک فرد با خدا و فهمیده و انسان بخوره /.خیلی احتمالش کمه /شاید یک فرد اخاذ پیدا بشه منم که پولی ندارم بدهم /و حکم سن گ سار اجرا بشه ..

*************۳-برای همیشه ترکش کنم .خودش در اینده مجبور میشه طلاقم بده ...طلاق بگیرم

۴-نمی دونم ........به خدا گیج شدم ..........مطمئنم ۶ سال بعد زن می اوره تو خانه و جلو چشم من ....ان موقع سنی از من گذشته و همه درها بسته شده ......الان جوانم /.

منتظر نظرات شما دوستان خوبم هستم

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1389برچسب:,ساعت 12:24 توسط امیر| |

سلام دوستان خوبم ... ماجرایی که در پی می اید ویراستاری و خلاصه شده داستان زندگی سپیده است که برایم فرستاد. امیدآنکه با تبادل نظر و بحث منطقی نتیجه مطلوب بگیریم- مخفی

 

سلام به همه دوستان وبلاگ مخفیانه. من سپیده هستم . اهل یکی از شهرستانهای اطراف تهران.حدود ده سال قبل ازدواج کردم.پس از ازدواج به تهران اومدم .ده سال از دوره جوانی که می تونستم بهترین خاطرات رو درست کنم در بدترین شرایط گذروندم.دراین ده سال جز رنج و عذاب و تنهایی چیزی ندیدم.ازدواج من به خاطر رهایی از شرایط بد اطرافم بود ونه حاصل یک دوستی یا رابطه عاشقانه یا هوس. اوائل خیلی سعی کردم عاشق همسرم بشم . خیلی تلاش کردم خیلی بهش مهربونی کردم اما رفته رفته متوجه مشکل روحی و روانی اون شدم.شوهرم دوازده سال با من اختلاف سنی داره و بسیارتندخو.عصبی.پرخاشگر.غیراجتماعی و ... است . این رفتار حتی درچهره اش هم نمایانه و همه ازش می ترسن .اگه بگم هر روز با یکی دعوا می کنه اغراق نکردم.گاهی چند شب خونه نمیآد و من دراین شهرغریب تنها می مونم وچون بچه ای نداریم دچار مشکلات روحی شدم.همه چیزش کسب درآمده و کاره .به همه چیز فکر می کنه جز همسر و زندگیش .در حال حاضر هم از وضعیت مالی بسیار خوبی برخورداره و ما اصلا مشکل مالی نداریم.اگرچه اگر پولی هم بخواد به من بده با هزار منت و انگار به کلفتش می ده پرداخت می کنه. راستی اینم بگم که ما هردو مشکلی داریم که به توصیه پزشک نباید بچه داربشیم .روزها و شبها گذشت و من هرروز بیشتر از گذشته غرق در تنهایی وعذاب می شدم.ماهها و هفته ها تلاش کردم خودم رو با شرایط وفق بدم و یه جوری خودمو تو دل شوهرم جا کنم تا تحمل تنهایی و غربت آسون بشه اما نشد که نشد . هرکاری کردم که شوهرم رو از این وضعیت اخلاقی خارج کنم اما اون تغییرناپذیره و بعدها از طریق اطرافیان و اقوام خودش متوجه شدم که او بیماری روانی داشته و از ابتدا عصبی و پرخاشگر بوده.شوهرم حتی به من نزدیک نمی شه .ازمن دوری می کنه و حتی منونمی بوسه چون میگه از بوس بدم می آد.من تو خونه سعی کردم طوری بگردم که هر مردی آرزوشه اما اون اصلا نگاهم نمی کنه.اوائل فکر می کردم با زن دیگه ای رابطه داره اما بعدازمدتی که زیرنظرش گرفتم فهمیدم هیچ گرایشی به زنها نداره.اگرچه من هم دیگه بعداز این مدت گرایشی به انجام صکص ندارم اما واقعا وقتی دخترپسرهای تازه ازدواج کرده اطرافم رو می بینم و مقایسه می کنم متعجب می شم که چرا ما از اول هم چنین گرایشی نداشتیم.چه شبهایی که من تا سحر منتظر شدم تا شوهرم بیاد و منو در آغوش بکشه و بهم محبت کنه اما دریغ ازحتی یک شاخه گل یا یک کلمه محبت آمیز یا یک دست نوازشگر چه برسه به مابقی ماجرا. بهرحال من خیلی خیلی تلاش کردم که درستش کنم اما نشد.تصمیم گرفتم جدا بشم اما هرچی دو دوتا چهارتا کردم دیدم این کار هم غیرممکنه به چند دلیل. جدا شدن از این آدم برام ممکن نیست چون خودم خواستم برای فرار از شرایط زندگی دوران مجردیم که خودش شرحش مفصله با اون وصلت کنم و برگشت به خونه پدری در شهرستان تقریبا غیرممکنه.از خواهر خودش مدتها بعد سر یک دعوا شنیدم که گفت ما تو را از شهرستان انتخاب کردیم و آوردیم تا کسی باشه برادرمون رو با این وضعیت روانیش پرستاری کنه چون تو آرومی و می تونستی این کار رو بکنی . این حرفش منو آتیش زد . چطور تونستن با سرنوشت یک انسان اینطور بازی کنن.ماجرا همین طور می گذشت و من در خانه محبوس بودم و اون برای خودش می رفت و چند روز و شبی نبود و دوباره بعدازیکی دو روز می رفت و حتی من نمی پرسیدم و نمی پرسم کجا می ره و کی می آد تا تابستان سال گذشته که زندگی من رنگ دیگه ای به خودش گرفت.یه روز که خیلی خیلی دلم گرفته بود و پرازغم وغصه و رنج بودم تصمیم گرفتم برم بیرون تا هم قدمی بزنم و هم قبض موبایلم رو پرداخت کنم..زندگی خیلی سخت شده بود روزو تاریخ دیگه جایی نداشت.پرداخت قبض موبایل فقط یه بهانه بود تا بعدازمدتها ازخونه بزنم بیرون.دیگه برنامه های ماهواره و تلویزیون و شنیدن موسیقی نمی تونست از غم و غصم کاهش بده.مسیر رو پیاده رفتم تا به بانک برسم. تو مسیر یه جا پیاده رو پر از مصالح ساختمانی بود و من مجبور شدم به خیابان برم و مسیر رو طی کنم .احساس کردم کسی کنارم داره راه می ره . چیزهایی می گفت اما من نمی شنیدم .برام مهم نبود اهمیت ندادم تو حال و هوای خودم بودم اما باز اون می اومد و حرفهاش رو شنیدم که می گفت:منم مثل تو غمگینم بیا با هم حرف بزنیم".من که خیلی تو حال خودم بودم و حوصله جر و بحث هم نداشتم برگشتم گفتم:بروبابا ولم کن..."اما یکهو حس خوبی از نگاهش بهم دست داد . چشمان خیلی مهربونی داشت .من که سالها فقط با یک مرد که "شوهر"محسوب می شد معاشرت داشتم و در واقع زندونیش بودم  انگار دوست داشتم حرفهاشو بشنوم.دوست داشتم شنیده بشم و حرف بزنم.چقدر اون لحظات برام آرام بخش بود.راه رفتیم ، حرف زدیم ،خندیدیم . نگاش کردم .اون برام مظهر پاکی و صداقت بود.بهش گفتم اهل دوستی نیستم  اما باور نکرد. شاید این شوخی یک ساعت طول کشید این وسط همه غصه هام فراموش شد احساس خوبی داشتم دائم انرزی مثبتی بهم منتقل می کرد.ظاهرم اروم بود اما درونم کودتا شده بود. به خودم اومدم و نگاه دیگه ای بهش کردم . تازه اینجا داغون تر شدم تیپ موهاش به دلم چنگ میزد.اون همونی بود که تو رویاهام می دیدم .نزدیک بود ولو شم که خودمو جمع و جور کردم.اه ه ههههههههههههههه تازه یادم افتاد که من دربندم.کاش مجرد بودم .هنوزم قدم می زدیم . از بانک گذشته بودیم .دیوانه شده بودم خیلی دروغ گفتم برای حفظ ابروم. گفتم دیگه نمی خوام ببینمش.گفتم قراره برم شهرستان.همه این احساسای خوب همه این خنده ها  فقط مال امروز بود همشون خاطره یه روز گرم تابستون بود و تموم شد.ازش خداحافظی کردم اما اون به زور و با تمنا شماره اش رو به من داد . بهش گفتم هرگز بهش زنگ نمی زنم . هرگز ... اما ... امروز تقریبا یکسال و یکی دوماه  از اون تاریخ می گذره و من تمام  آرامش و ثبات زندگیم و همینطور صبر وتحمل مشکلاتم رو مدیون حضور اون هستم ... ما بارها با هم بودیم با هم رفتیم با هم حرف زدیم با هم خندیدیم با هم گریه کردیم و ... از این ماجرا مادرم خبر داره و اون هم با تاسف می گه کاش مرد جوان زودتر می آمد... من هیچ راهی ندارم هیچ راهی ... حتی برای ادامه زندگی نکبت بارم حضور مرد جوان تسلی بخشمه و نبودش منو به مرده ای متحرک تبدیل می کنه . اون امید و عشق به زندگیم داده و من نمیتونم اسم خیانت روی این ارتباط بذارم .لطفا اگه می خواهید پند و اندرز مذهبی بدید از الان این توضیح رو بدم که انسانها از نظرمذهبی و دینی و اعتقادات اختلافاتی باهم دارن .الان که این ها رو می نویسم شب 21 ماه رمضانه و نیمه شب من تنها بدون حضور شوهرم نشستم تا اینها رو بنویسم .به نظر شما شوهری که به ادم توهین می کنه بی توجهی می کنه . فحش می ده .تا به امروز دست نوازش برسرم نکشیده و حتی هر دو سه ماه یکباری که همبستر می شه باخشونت . خودخواهی و زور این کار رو می کنه و به نوعی تجاوز محسوب می شه و اشکمو در می آره و بعداز کارش منو تنها می زاره و هزارن بی حرمتی که در شان یک انسان نیست . اون گناه کبیره می کنه یا من؟

 

کنارم بشینو به دورم بتاب...

خدادوست دارد که ما با هم بخندیم

نه درجاهلیت بپوسیم و بگندیم ...

دوستی من برای تن فروشی نیست برای سوءاستفاه نیست برای خراب کردن زندگی دیگری نیست ... من فقط تلاش می کنم تا نشکنم و ایستاده بمانم ...کجای قرآن و دین و اسلام نوشته عشق ورزیدن و نگاه عاری از هوس و شهوت گناهه؟یا درآئیین کدام پیامبر مظلوم کشی و پرپرکردن احساس دیگران گناه نیست؟

javahermarket

javahermarket

نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1389برچسب:,ساعت 12:10 توسط امیر| |


Power By: LoxBlog.Com